قبا
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(قَ) [ ع. قباء ] (اِ.) نوعی لباس بلند مردانه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(قَ) [ ع. قباء ] (اِ.) نوعی لباس بلند مردانه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قبا. [ ق ُ ] (اِخ ) جائی است میان بصره و مکه . سری بن عبدالرحمان بن عتبةبن عویمربن ساعدة انصاری گوید : و لها مربع ببرقة خاخ و مصیف بالقصر قصر قباء کفنونی ان مت فی درع اروی واغسلونی من بئرعروة مائی سخنة فی الشتاء باردة الضیف سراج فی اللیلة الظلماء. (معجم البلدان ).
قبا. [ ق َ ] (ع اِ) قَباء. جامه ٔ پوشیدنی را گویند. (برهان ). جامه ای است معروف که از سوی پیش باز است و پس از پوشیدن دو طرف پیش رابا دکمه بهم پیوندند. (حاشیه ٔ برهان از دکتر معین ).جامه ٔ پوشیدنی که روی ارخالق پوشند. (ناظم الاطباء).توزی . (منتهی الارب ). فرغل . یلمه . یلمق . (ناظم الاطباء). جلمق . کرته . ج، اقبیه . (مهذب الاسماء) (منتهی الارب ). این کلمه [ قبا ] را مردم هلاند گرفته و به معنی جامه ٔ شب به کار برند و کابائی گویند : ز آتش برون آمد آزادمرد لبان پر ز خنده به رخ همچو ورد چنان آمد اسب و قبای سوار که گفتی سمن داشت اندر کنار. فردوسی . زره بود بر تنْش پیراهنش کله ترگ بود وقبا جوشنش . فردوسی . بیامد به رخش اندر آورد پای کمر بست و پوشید رومی قبای . فردوسی . ز زربفت پوشیده چینی قبای فراوان پرستنده پیشش بپای . فردوسی . سرو و مهت نخوانم، خوانم چرا نخوانم هم ماه با کلاهی هم سرو با قبائی . فرخی . هوا به رنگ نیلگون یکی قبا شهاب بند سرخ بر قبای او. منوچهری . هر طوطیکی سبز قبائی دارد هر طاووسی درازپائی دارد. منوچهری . بیست و سی قبا بود او را یکرنگ که یک سال میپوشیدی . و مردمان چنان دانستندی که یک قبای است و گفتندی سبحان اﷲ این قبا از حال بنگردد. (تاریخ بیهقی ). آنجا نیز... بسیارطاوس و خروس بودی، من ایشان را می گرفتمی و در زیر قبای خویش می کردمی . (تاریخ بیهقی ). من که بونصرم باری هر چه امیر محمد مرا بخشیده است از زر و سیم و جامه ٔ نابرید و قباها و دستارها... (تاریخ بیهقی ). چون بی بقاست این سفری خانه اندر او باکی مدار هیچ گرت پشت بی قباست . ناصرخسرو(چ تقوی ص ٨٢). زین پیشتر کلاه و دواج سپید داشت اکنون وشی کلاه و بهائی قبا شده است . ناصرخسرو. آمد آن ماه دوهفته با قبای هفت رنگ زلف پر بند و شکنج و چشم پر نیرنگ و رنگ . معزی . تا آتش عشق را برافروخته ای همچون دل من هزار دل سوخته ای این جور و جفا تو از که آموخته ای کز بهردل آتشین قبا دوخته ای ؟ خاقانی . کوتاه بود بر قدت ای جان قبای ناز کامروز پاره ای دگرش درفزوده ای . خاقانی . زره زلف در قبا شکنی آه در جان آشنا شکنی . خاقانی . عالم آن عالم است و دهر آن دهر از قباشان کمر ندوخته اند. خاقانی . قبابسته چو گل در تازه روئی پرستش را کمر بستند گوئی . نظامی . شمع که هر شب به زرافشانی است زیر قبا زاهد پنهانی است . نظامی . قبا دربسته بر شکل غلامان همی شد ده به ده سامان به سامان . نظامی . قبا گر حریر است و گر پرنیان به ناچار حشوش بود در میان . سعدی (بوستان ). درختان را به خلعت نوروزی قبای سبز ورق در بر کرده ... (گلستان ). و هر که بدین صنعت ها که بیان کردم موصوف است بحقیقت درویش است، اگر در قبا است ... (گلستان ). از قبائی قلعه ای آور بدست کش کلاه و جبه باشد کنگره . نظام قاری (دیوان ص ٢٥). عاقبت تاجامه در برها شدی گه قبا گه پیرهن گاهی ازار. نظام قاری (دیوان ص ٢٧). پیشوازست زن و مرد قبا و آنچه در او چاک پس هست مخنث بود و بیهنجار. نظام قاری (دیوان ص ١٢). - امثال : آنقدر خدا خدا کردم تا ابره را قبا کردم . خنده ٔ قباسوخته . قباسفید قباسفید است . قبا گیرم بیلفنجم بقا کو . قبای بعد از عید برای گَل منار خوب است . مثل قبای بعد از عید . قبایی است بر قامتش دوخته .
قبا. [ ق ُ ] (اِخ ) نام شهری است بزرگ از نواحی فرغانه که نزدیک شاش واقع است . (معجم البلدان ) (تاریخ بخارا). و آن خرمترین شهری است اندر ناحیت فرغانه . (حدود العالم ). دانشمندانی در علوم و فنون مختلف بدین شهر منسوبند. (معجم البلدان ). پست نشسته تو در قبا و من اینجا کرده ز غم چون ز کوک بودن آهن (؟) پسر رامی (لغت فرس ص ١٨).
مترادف و متضاد واژهدان
کسوت جامه، ردا، لباده
واژگان فارسی سره واژهدان
کپاه، جامه، توزی