قافله
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قافله . [ ف ِ ل َ ] (ع اِ)کاروان . (مهذب الاسماء) (دهار). قیروان : سوی او از شاعران وزائران شرق و غرب قافله درقافله است و کاروان در کاروان . فرخی . تا برگرفت قافله از باغ عندلیب زاغ سیه بباغ درآورد کاروان . فرخی . بی سیم سائل تو نرفت ایچ قافله بی زر زائر تو نرفت ایچ کاروان . فرخی . کاروان ظفرو قافله ٔ فتح و مراد کاروانگاه به صحرای رجای تو کند. منوچهری . لشکر پیری فکند و قافله ٔ ذل ناگه بر ساعدین و گردن من غل . ناصرخسرو. مر مرا در میان قافله بود دوستی مخلص و عزیز و کریم . ناصرخسرو. قافله هرگز نخورد و راه نزد باز باز جهان رهزن است و قافله خوار است . ناصرخسرو. در طلب خون من قاعده ها می نهی در ره امیدمن قافله ها می زنی . خاقانی . صد قافله ٔ وفا فروشد یک منقطع از میان ندیدم . خاقانی . روزی میان بادیه بر قافله ی ْ عجم دست عرب چو غمزه ٔ ترکان سنان کشید. خاقانی . قافله ٔ عشق تو میرود اندر جهان طائفه ٔ عقلها هم به اثر میرود. خاقانی . فرض شد این قافله برداشتن زین بنه بگذشتن و بگذاشتن . نظامی . چرخ نه بر بی درمان میزند قافله ٔ محتشمان میزند. نظامی . قافله میشد به کعبه از وله اقچه بسته شد روان با قافله . مولوی . یکی را پسر گم شد از راحله شبانگه بگردید در قافله . سعدی (بوستان ). قافله ٔ شب چه شنیدی ز صبح ؟ مرغ سلیمان چه خبر از سبا؟ سعدی . کاروانی در زمین یونان بزدند... لقمان حکیم اندر آن قافله بود. (گلستان ). - امثال : این قافله تا به حشر لنگ است . شریک دزد و رفیق قافله . همه قافله ٔ پیش و پسیم . - قافله شد ؛ به معنی «قافله رفت » باشد؛ یعنی سالار رفت که کنایه از فوت شدن پیغمبر باشد صلوات اﷲ علیه . (برهان ). ◄ کاروان بازآینده از راه حج وجز آن . (مهذب الاسماء). گروه از سفر بازگردنده . (منتهی الارب ) (آنندراج ). وفد. سیاره : شیادی گیسوان بافت بصورت علویان و با قافله ٔ حجاج به شهری درآمد در هیأت حاجیان . (گلستان ). با قافله ٔ حجاز بشهرآمد گفت از حج می آیم . (گلستان ). ◄ گروه در سفر رونده از روی تفأل به رجوع . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ج، قوافل .