قاطع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
قاطع. [ طِ ] (ع ص ) برنده . جداکننده . تیز و بران . (ناظم الاطباء) : کید قاطع مگو که واصل ماست کید چون گردد آفتاب منیر. خاقانی . - برهان قاطع ؛ حجة قاطع. حجتی که شبهه و شک را میبرد : منکران توحید و تمجید باریتعالی را به برهان قاطع شمشیر مسخر گردانید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). خطی که یار تراشید و نو برون آورد شد آصفی پی قطع تو حجة قاطع. خواجه آصفی (از آنندراج ). - لبن قاطع ؛ شیر ترش زبان گز. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). ◄ (اِ) آلت قطع. (ناظم الاطباء). گازی که بدان جامه و چرم و جز آن برند. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ). مقطع. شکلی که بدان قطع کرده شود. (ناظم الاطباء). ◄ نوعی دیگر از آهن است که آب میگیرد و از آن تیغهای رومی و سقلابی و آلت زرگران و نجاران میسازند و این نوع را قاطع خوانند. (معرفة الجواهر).
قاطع. [ طِ ] (ع ص ) از مرغان، که به گرم سیر و سردسیر روند در موقعی معلوم از سال، خلاف آید. ج، قواطع.
قاطع. [ طِ ] (اِخ ) طایفه ای از قبیله ٔ بنی طرف از قبائل عرب خوزستان . (جغرافیای سیاسی کیهان ص ٩٢).