فیض کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۵۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آنکه را هستی همیشه در طلب در تو پنهان است از خود میطلب زانچه میجوئی بروز و شب نشان در بر تو حاضر است او روز و شب تار و پود هیکلت او میتند در دلت از وی فتد شور و شغب از فراق او تن تو در گداز رشته جانت از او در تاب و تب روی او سوی توای غافل زخود چشم بگشا هان چه شدپاس ادب مایه شادی درون جان تست از چه غم داری توای کان طرب یکنفس از دیدنش فارغ مباش در لقا یکدم میاسا از طلب حاضر و غایب بغیر از وی که دید من هرب منه الیه قد رغب حکمت او بس غرایب را مناط قدرت او بس عجایب را سبب ای زسر تا پا همه خلقت غریب ای ز پا تا سر همه امرت عجب جامع اضداد جز حق نیست فیض ره بحق بنمودمت زین ره طلب هر کسی در غور این کم میرسد گر رسیدی تو بدین مگشای لب