فیض کاشانی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۴۰۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای دل مخواه کام که حاصل نمیشود حق از برای کام تو باطل نمیشود لذت شناس نیست که از دوست غافلست لذت کسی شناخت که غافل نمیشود تا جا گرفته عشق تو در سینه یک نفس از دل خیال روی تو زایل نمیشود زنده است انکه در ره تو میشود شهید مرده است آنکه بهر تو بسمل نمیشود رو دل بدست آر بسعی از گداز تن تن در گذار تا ندهی دل نمیشود تن گردهی بآنچه نوشته است در ازل رنجی که میرسد به تو باطل نمیشود عاقل اگر به عشق دهد دل میسر است عاشق ولی بموعظه عاقل نمیشود جاهل اگر رود زپی علم میشود عالم محقق است که جاهل نمیشود ای فیض راه میکده عشق بیش گیر دل بیطواف میکده کامل نمیشود