فیح
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فیح . [ ف َ ] (ع مص ) دمیدن بوی مشک . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) : گر تو مشک و عنبری را بشکنی عالمی از فیح ریحان پر کنی . مولوی . ◄ جوشیدن دیگ . ◄ خون برآوردن زخم . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ فراخ شدن تاراج . (منتهی الارب ). رجوع به فیاح شود. ◄ فراخ و ارزان شدن . (منتهی الارب ). ◄ (اِمص ) بسیاری ِ نبات . ◄ فراخی و ارزانی سال و بلاد. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ آنچه از حرارت جهنم سر زند. (از اقرب الموارد).