فوات
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فوات .[ ف َ ] (ع مص ) درگذشتن . (غیاث ): موت الفوات ؛ مرگ ناگهانی . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) : آنچنان که بر سرت مرغی بود کز فواتش جان تو لرزان شود. مولوی . وارهیدند از جهان پیچ پیچ کس نگرید بر فوات هیچ هیچ . مولوی . - فوات فرصت ؛ از دست رفتن فرصت : پادشاه کامران آن باشد که تدبیر کارهاپیش از فوات فرصت ... بفرماید. (کلیله و دمنه ).