فغم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فغم . [ ف َ ] (ع اِ) آنچه به زبان از شکاف دندان بدرآرند. ◄ (مص ) بند کردن بوی خوش سوراخ بینی کسی را. ◄ گشادن بوی خوش سده را. ◄ بوسه دادن زن را. ◄ بوسه دادن کسی را. ◄ شیر خوردن بزغاله . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ شکفتن گل . (منتهی الارب ). رجوع به فغوم شود.
فغم . [ ف ُ / ف ُ غ ُ ] (ع اِ) دهان، تمام آن یا زنخ با ریش . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ اخذه بفغمه ؛ یعنی در سختی و مشقت انداخت او را. (ازمنتهی الارب ). سخت گرفت بر او. (از اقرب الموارد).
فغم . [ ف َ غ َ ] (ع مص ) شیفته گردیدن بچیزی و آزمند شدن . ◄ اقامت نمودن در جائی و لازم گرفتن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).