فغان کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فغان کردن . [ ف َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) فریاد کردن . ناله کردن . فغان برآوردن : بسازم گر او سر بپیچد ز من کنم زو فغان بر سر انجمن . فردوسی . گفتم فغان کنم ز تو ای بت هزار بار گفتا که از فغان بود اندر جهان فغان . عنصری . آتش کجا در آب فتد چون فغان کند؟ در آب چشم از آتش سودا من آن کنم . خاقانی . تا بر درت برسم بشارت همی زنند دشمن بچوب تا چو دهل میکند فغان . سعدی .