فضله
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فضلة. [ ف ُ / ف َ ل َ ] (ع اِ) بقیه وزائد. مانده ٔ چیزی . (منتهی الارب ). بقیه ٔ چیزی . (از اقرب الموارد). باقی مانده ٔ چیزی . بقیه . بازمانده . ج، فضلات، فضال . (فرهنگ فارسی معین ). زائد : نامردم ار ز جعفر برمک چو یادم آید هر فضله ای از آنها چون جعفری ندارم . خاقانی . چرخ کبود آنچنان ناخن تب بردگان فضله ٔ ناخن شده ماه ز داغ سقم . خاقانی . قومی از فضله های آب دهانش در لب من لعاب دیدستند. خاقانی . گفت تا فضله ٔ صیدش میخورم و از شر دشمنان در پناه صولتش زندگانی میکنم . (گلستان سعدی ). زکوة مال بدرکن که فضله ٔ رز را چو باغبان ببرد بیشتر دهد انگور. سعدی . بچنگ آر و با دیگران نوش کن نه بر فضله ٔ دیگران گوش کن . سعدی . ◄ بادروزه که در وقت کار و خواب پوشند. (منتهی الارب ). جامه ای که بهنگام خواب بر تن کنند. (از اقرب الموارد). ◄ می . (منتهی الارب ). الخمر. ج، فضلات، فضلا. (اقرب الموارد). ◄ (اصطلاح طب ) آنچه بعد از غذای بدن، ثفل مأکولات از معده و مثانه و دماغ و غیره خارج شود. (غیاث ). سرگین . پلیدی . غایط. (فرهنگ فارسی معین ). ◄ (مص ) باقی و زائد ماندن . (منتهی الارب ).
فضلة. [ ف ِ ل َ ] (ع اِ) هیئت مفضله . (منتهی الارب ). هیئت بادروزه پوشی . ◄ نوع تفضل . (ناظم الاطباء). نوعی از فَضَل . یکبار فضل . (از اقرب الموارد) (فرهنگ فارسی معین ).
فضله . [ ف َ ل ِ ] (اِخ ) دهی است از بخش مرکزی شهرستان اهواز، دارای ٢٠٠ تن سکنه . آب آن از چاه و محصول عمده اش غله است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٦).