فسوس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فسوس . [ ف ُ ] (اِ) بازی و ظرافت . (برهان ) : بی علم به دست نآید از تازی جز چاکری فسوس و طنازی . ناصرخسرو. ◄ سحر و لاغ . (برهان ). افسوس . (فرهنگ فارسی معین ). استهزاء. مسخره . ریشخند. (از یادداشتهای مؤلف ) : به پیران بفرمود تا بست کوس که بر ماز ایران همین بس فسوس . فردوسی . یکی شاه بد نام او بخسلوس که با حیله و رنگ بود و فسوس . عنصری . اندرین ایام ما بازار هزل است و فسوس کار بوبکر ربابی دارد و طنز حجی . منوچهری . ور عطا دادن بشعر شاعران بودی فسوس احمد مرسل ندادی کعب را هدیه ردی . منوچهری . خروشید و گفت ای شه نوعروس ز بیغاره ننگت نبد وز فسوس ؟ اسدی . کواژه همی زد چنین وز فسوس همی خواند مهراج را نوعروس . اسدی . چو پیش شه آمد زمین داد بوس بپرسید شاهش ز روی فسوس . اسدی . باز پرچین شودت روی و بخندی بفسوس چون بخوانم ز قران قصه ٔ اصحاب رقیم . ناصرخسرو. کز این نامه هم گر نرفتی ببوس سخن گفتن تازه بودی فسوس . نظامی . چو خسرو بر فسوس مرگ فرهاد بشیرین آنچنان تلخی فرستاد. نظامی . دی گله ای ز طره اش کردم و از سر فسوس گفت که این سیاه کج گوش بمن نمیکند. حافظ. - پرفسوس ؛ پرتمسخر. در حال استهزاء و ریشخند. (یادداشت بخط مؤلف ) : سواران ترکان پس پشت طوس روان پر ز کین و زبان پرفسوس . فردوسی . سرانی کز چنین سر پرفسوسند چو گل گردن زنان دست بوسند. نظامی . ◄ دریغ و حسرت و تأسف . (برهان ) : که این تخت شاهی فسوس است و باد بدو جاودان دل نباید نهاد. فردوسی . که گیتی سراسر فسوس است و رنج سر آید همی چون نمایدت گنج . فردوسی . جهانا سراسر فسوسی و باد به تو نیست مرد خردمند شاد. فردوسی . به مرگ خداوندش آزار طوس تبه کرد مر خویشتن بر فسوس . عنصری . منه دل بر این گیتی چاپلوس که جمله فسون است و باد و فسوس . اسدی . - بافسوس ؛ متأسف . بادریغ : به لشکر چنین گفت بیدار طوس که هم باهراسیم و هم بافسوس . فردوسی . چو گودرز کشواد و چون گیو و طوس بناکام رزمی بود بافسوس . فردوسی . - سرای فسوس ؛ کنایت از دنیاست : مکن ایمنی در سرای فسوس که گه سندروس است و گه آبنوس . فردوسی . چه بندی دل اندر سرای فسوس که هزمان به گوش آید آوای کوس . فردوسی . ترکیب ها: - فسوس آمدن . فسوس پذرفتن . فسوس داشتن . فسوس کردن . رجوع به همین مدخل ها در ردیف خود شود. ◄ زیرکی . ◄ بذله گویی . ◄ اغوا. ◄ سرزنش و ملامت . ◄ گناه و جرم . ◄ بهتان . ◄ قمار. ◄ لهو و لعب . ◄ آزار و جفا. ◄ اندوه و غم . (ناظم الاطباء). ◄ افسون و تدبیر و حیله : برآمد ز هر دو سپه بانگ کوس نماند ایچ راه فسون و فسوس . فردوسی . ◄ از راه بیرون شدن و بیراهی کردن . (برهان ). بیرون شدگی از راه سلامت و رستگاری . (ناظم الاطباء). - برفسوس ؛ بیهوده و بی ثمر : یک شب که چشم فتنه بخوابست زینهار بیدار باش تا نرود عمر برفسوس . سعدی . - بفسوس ؛ برفسوس . بیهوده . بیفایده : چون زهره ٔ شیران بدرد نعره ٔ کوس بر باد مده جان گرامی بفسوس . سعدی . رجوع به افسوس شود.
فسوس . [ ف ُ ] (اِخ ) نام شهری است که پایتخت دقیانوس بوده . (برهان ). رجوع به افسوس شود.