فسون
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فسون . [ ف ُ ] (اِ) افسون و آن کلماتی باشد که فسونگران و عزائم خوانان و ساحران بجهت مقاصد خوانند و نویسند. (برهان ). ورد. سحر : هجران یار بر جگرت زخم مار زد آن زخم مار نی که به باد و فسون بری . خاقانی . فسونی زیر لب میخواند شاپور چو نزدیکی که از کاری بود دور. نظامی . از چمن باغ یکی گل بچید خواند فسونی و بر آن گل دمید. نظامی . در چشم پرخمار تو پنهان فسون سحر در زلف بیقرار تو پیدا قرار حسن . حافظ. ◄ مکر و حیله و تزویر را نیز گویند. (برهان ). حیله . چاره . تدبیر : چو زروان به گفتار مرد جهود نگه کرد راز فسونش شنود. فردوسی . برآمد ز هر دو سپه بوق و کوس نماند ایچ راه فسون و فسوس . فردوسی . بچهره ندارند چیزی فزون شگفت اندرین بند و چندین فسون . فردوسی . بفرمود تا ساخت مرد فسون کمانی ز پنجه من آهن فزون . اسدی . تا توبدین فسونش ببر گیری این گنده پیر جادوی رعنا را. ناصرخسرو. قول تو دانی چه بود؟ دام فسون بود عهد تو دانی چه بود؟ باد هوا بود. خاقانی . در دیولاخ آز مرا مسکن است و من خط فسون عقل بمسکن درآورم . خاقانی . فسونگر در حدیث چاره جویی فسونی به ندید از راستگویی . نظامی . هست صد چندین فسونهای قضا گفت اذا جاءالقضا ضاق الفضا. مولوی . خانه خالی کرد شاه و شد برون تا بپرسد از کنیزک او فسون . مولوی . چه نقشها که برانگیختیم و سود نداشت فسون ما بر او گشته ست افسانه . حافظ. - پرفسون ؛ فسونگر. بسیار افسونگر و حیله گر : بفرمود تا نزد او شد قلون ز ترکان دلیری، گوی پرفسون . فردوسی . بنزد سیاوش فرستم کنون یکی مرد بادانش پرفسون . فردوسی . جوان گرچه بینادل و پرفسون بود نزد پیر آزمایش فزون . اسدی . ترکیب ها: - فسون آمیز . فسونا. فسون خوان . فسون خواندن . فسون خوانده . فسون خور. فسون دانستن . فسون دمیدن . فسون ساختن . فسون ساز. فسون سنج . فسون کردن . فسونگر. فسونگری . فسون نامه . فسونی . رجوع به همین مدخل ها در ردیف خود شود. ◄ هر چیز بیهوده و بی ارزش . باد و فسون . فسون و فسانه : مگو ای برادر سخن جز به داد که گیتی سراسر فسون است و باد. فردوسی . گرانمایگان را فسون و دروغ به کژی و بیداد جستن فروغ . فردوسی . منه دل بر این گیتی چاپلوس که جمله فسون است و باد و فسوس . اسدی . احوال جهان و اصل این عمر که هست خوابی و خیالی و فسونی و دمی است . خیام . جهان آفرین بر تو رحمت کناد دگر هرچه گویم فسون است و باد. سعدی . وجود ما معمایی است حافظ که تحقیقش فسون است و فسانه . حافظ. ◄ دم . دمیدن . نفس : بینا و زنده گشت زمین ایرا باد صبا فسون مسیحاشد. ناصرخسرو. برنا کند صبا به فسون اکنون این پیرگشته صورت برنا را. ناصرخسرو. رجوع به فسوس و افسون شود.