فزا
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(فَ) (ری. اِفا.) در ترکیب به معنی فزاینده آید: جان فزا، روح فزا.<br>
فرهنگ فارسی معین
(فَ) (ری. اِفا.) در ترکیب به معنی فزاینده آید: جان فزا، روح فزا.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فزا. [ ف َ ] (نف ) از فزودن و افزودن . (حاشیه ٔبرهان چ معین ). به معنی افزایش دهنده و افزاینده باشد. (برهان ). بیشتر در ترکیب بصورت پسوند بکار رود: - انده فزا ؛ آنچه اندوه و غم را بیفزاید. - جان فزا ؛ آنچه جان افزاید. روح افزا : دیدار دلفروزش در پایم ارغوان ریخت گفتار جانفزایش در گوشم ارغنون زد. سعدی . - روح فزا ؛ جانفزا. روح بخش . نشاطآور. - شادی فزا ؛ آنچه شادی را فزون کند : بازگو آن قصه کآن شادی فزاست روح مارا قوت و دل را جانفزاست . مولوی . - غم فزا ؛ اندوه فزا. (از یادداشتهای مؤلف ). رجوع به فزای شود. ◄ (اِ) خمیازه . (برهان ).