فز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فز. [ ف َ ] (اِ) آلت مردی و آلت تناسل را گویند. (برهان ). فزه . (جهانگیری ). ظاهراً مصحف «نره » است . (از حاشیه ٔ برهان چ معین ).
فز. [ ف َزز ] (ع ص ) مرد سبک، چست . (منتهی الارب ). الرجل الخفیف . (از اقرب الموارد). ◄ (اِ) گاوساله ٔ دشتی . (منتهی الارب ). بچه ٔ گاو وحشی . ج، اَفْزاز. (از اقرب الموارد). ◄ (مص ) بازگشتن و روی گردانیدن از کسی . ◄ جدا شدن . ◄ ترسیدن آهو. ◄ برکندن کسی را از جای خود و بی آرام ساختن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ از جای بجستن . (مصادر اللغه ٔ زوزنی ).