فروکش کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~. کَ دَ) (مص ل.)<BR>۱- مهار شدن.<BR>۲- در جایی فرود آمدن و ماندن.<BR>۳- از شدت و حدّت چیزی کم شدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~. کَ دَ) (مص ل.) ۱- مهار شدن. ۲- در جایی فرود آمدن و ماندن. ۳- از شدت و حدّت چیزی کم شدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فروکش کردن . [ ف ُ ک َ / ک ِ ک َ دَ ](مص مرکب ) دعوا کردن با لجاجت و سماجت . ◄ اقامت کردن و در جایی ماندن . (برهان ) : دل گفت فروکش کنم این شهربه بویش بیچاره ندانست که یارش سفری بود. حافظ. سرمنزل فراغت نتوان ز دست دادن ای ساربان فروکش کاین ره کران ندارد. حافظ. ◄ کم شدن طغیان آب یا باد و آماس اندامهای کسی . (یادداشت بخط مؤلف ).