فروکردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فروکردن . [ ف ُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) چیزی را به درون چیزی دربردن، چنانکه سوزن را به تن آدمی . (یادداشت بخط مؤلف ). در میاه چیزی داخل کردن . (ناظم الاطباء). فروبردن : بوالقاسم دست بساق موزه فروکرد و نامه برآورد. (تاریخ بیهقی ). مبادا لب تو بگفتار چاک سخن را فروکن هم اینجا بخاک . فردوسی . نه عود گردد هر چوب کآن به رنج و به جهد به گل فروکنی اندر کنار دریابار. فرخی . - سر فروکردن ؛ سرکوب کردن . به تسلیم واداشتن : مهتران جهان همه مردند مرگ را سر فرو همی کردند. رودکی . ◄ پایین آوردن : نگه کن بدین بی فساران خلق تو نیز از سر خود فروکن فسار. ناصرخسرو. سیمرغ درآمد، دست فروکرد و آن را برداشت . (قصص الانبیاء). از پشت سیاه زین فروکرد بر زرده ٔ گامران برافکند. خاقانی . ذره چه سایه دارد؟ آن سایه ام بعینه زرین رسن فروکن وز چه مرا برآور. خاقانی . ◄ ریختن آب یا شراب یا هر مایع دیگر : چون قهقهه ٔ قِنینه که می زو فروکنی کبک دری بخندد شبگیر تاضحی . منوچهری . مطرب سرمست را باز هش آوردنا در گلوی او بطی باده فروکردنا. منوچهری . کنونم آب حیاتی به حلق تشنه فروکن نه آنگهی که بمیرم در آب دیده بشویی . سعدی . ◄ چیدن و ریزانیدن بار درخت و گل : یکی چون بنفشه فروکرده بر گل یکی چون گل نافروکرده از بر. فرخی . زیتون آنجا فروکنند و ساکنان آنجا برمیدارند. (مجمل التواریخ و القصص ). الهش ؛ برگ درخت فروکردن برای گوسفند. (تاج المصادر بیهقی ). - نافروکرده . رجوع به شاهد بالا (بیت فرخی ) شود. ◄ پیوستن و آغازیدن سخن : نشسته پیش او شاپور تنها فروکرده ز هر نوعی سخنها. نظامی . ◄ گستردن : فروکن نطع آزادی، برافکن لام درویشی که با لام سیه پوشان نماند لاف دانایی . خاقانی . ◄ پایین کشیدن پلیته ٔ چراغ تا نور آن کم شود. (از یادداشتهای مؤلف ). ◄ افکندن . (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ فروهشتن . فروگذاشتن . ارخاء. استرخاء. (یادداشت بخط مؤلف ). - چشم فروکردن ؛ اغماض . (از مصادراللغه ٔ زوزنی ).