فروهشته
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فروهشته .[ ف ُ هَِ ت َ / ت ِ ] (ن مف مرکب ) آویخته . (فرهنگ اسدی ). مقابل افراشته . (یادداشت بخط مؤلف ) : ز تاک خوشه فروهشته و ز باد نوان چو زنگیانی بر بازپیچ بازیگر. بوالمثل بخاری . [ مردم روس ] کلاههای پشمین به سر برنهاده دارند، دم از پس فروهشته . (حدود العالم ). نقابی است هر سطر از این کتیب فروهشته بر عارضی دلفریب . سعدی . - لب فروهشته ؛ آویزان لب . غمگین . آنکه لبهایش در اثر اندوه به پایین متمایل باشد : وی را دیدم لب فروهشته و تندنشسته . (گلستان سعدی ). ◄ به پایین رهاشده و فروگذارنده از موی و جز آن : شبی گیسو فروهشته به دامن پلاسین معجر و قیرینه گرزن . منوچهری . رجوع به فروهشتن شود.