فروهشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فروهشتن . [ ف ُ هَِ ت َ ] (مص مرکب ) فروگذاشتن . فرونهادن . نهادن . گذاشتن : چو نوذر فروهشت پی در حصار بدو بسته شد راه جنگ سوار. فردوسی . او چو فروهشت زیر پای ترا چون که تو او را ز دل برون نهلی ؟ ناصرخسرو. ◄ بازکردن و فروگذاردن و به پایین رها کردن موی و جز آن را : بیفکند پاره، فروهشت موی سوی داور دادگر کرد روی . دقیقی . فدای آن قد و زلفش که گویی فروهشته ست از شمشاد، شمشاد. زینبی . یکی تاج بر سر نهاده بلند فروهشته تا پای مشکین کمند. فردوسی . خروشان ز کابل همی رفت زال فروهشته لفج و برآورده یال . فردوسی . نگه کرد خسرو بر آن زشت روی چو دیوان به سر بر فروهشته موی . فردوسی . فروهشتن تاب زلف دراز خم جعد را دادن از حلقه ساز. اسدی . ◄ آویختن . (آنندراج ). آویختن نقاب، پرده و جز آن و پوشانیدن چیزی را بدان : برآوردم زمامش تابناگوش فروهشتم هُوَیدش تا به کاهل . منوچهری . حرص بینداز و آبروی نگهدار ستر قناعت بروی خویش فروهل . ناصرخسرو. همه برقع فروهشتند بر ماه روان گشتند سوی خدمت شاه . نظامی . افتاد چنانکه دانه از کشت سربند قصب برخ فروهشت . نظامی . بیابان و سرما و باران و سیل فروهشته ظلمت بر آفاق ذیل . سعدی . ◄ برپای کردن خیمه و خرگاه و جز آن را. در این معنی از اضداد است و به معنی برچیدن و خوابانیدن خیمه نیز آید. (از یادداشتهای مؤلف ) : بفرمود تا کوس با کرنای زدند و فروهشت پرده سرای . فردوسی . برابر سر بت کله ای فروهشتند نگارکار به یاقوت و بافته به درر. فرخی . ◄ خوابانیدن خیمه و جمع کردن آن . (یادداشت بخط مؤلف ) : الا یا خیمگی خیمه فروهل که پیشاهنگ بیرون شد ز منزل . منوچهری . ◄ سرازیر کردن . روان کردن : عمر در من نگریست و آب از چشم فروهشت . (ترجمه ٔ تاریخ طبری بلعمی ). ◄ درآویختن و بند کردن : فروهشت از شاخ زرین سپر یکی بنده بر پیش او با کمر. فردوسی . فروهشت رستم بزندان کمند برآوردش از چاه باپایبند. فردوسی . ز بهر سنگی چندین هزار خلق خدای بقول دیو فروهشته بر خطر لنگر. فرخی . ◄ کنارزدن و بر گرفتن نقاب و جز آن را. در این معنی با حرف اضافه ٔ «از» همراه است : چو افکنده بودش چو سروران فروهشت برقع ز روی جوان . نظامی . ◄ غلطانیدن و به پایین انداختن : یکی سنگ از آن کوه خارا بکند فروهشت از آن کوهسار بلند. فردوسی .