فرومولیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فرومولیدن . [ ف ُ دَ ] (مص مرکب ) جیم شدن .پنهانی رفتن . به آهستگی و بی دیدن حاضران و التفات آنان غائب شدن . (از یادداشت بخط مؤلف ) : هرچه یابی وز آن فرومولی نشمرند از تو آن به بشکولی . عنصری . ناگاه فرومولید و نزدیک زاغان شد. (کلیله و دمنه ). رجوع به مولیدن شود.