فرقدین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فرقدین . [ ف َ ق َ دَ ] (اِخ ) تثنیه ٔ فرقد است در حالت نصب و جر : ای رسانیده به دولت فرق خود بر فرقدین گسترانیده به جود و فضل در عالم یدین . ابوالعباس مروزی . محتمل مرقد تو فرقدین متصل مسند تو شعریان . خاقانی . تا هم قدم شدیم سگ پاسبانت را از فرق فرقدین قدم برنهاده ایم . خاقانی . درعلو درجت چون فرقدین بودند و در شهرت فضل چون نیرین . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). تکیه گاه او بر فرق فرقدین است . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). آسمان در زیر پای همتت برزمین مالید فرق فرقدین . سعدی . به دندان گزید از تغابن یدین بماندش در او دیده چون فرقدین . سعدی . - فرقدین آسا ؛ مانند فرقدین از بلندی و رفعت : ساحت فرقدین آسای ایشان مقبل شفاه و معفر جباه جهانیان است . (سندبادنامه ص ٧٤). رجوع به فرقدو فرقدان شود.