فرخار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فرخار. [ ف َ ] (اِ) دیرو معبد (بتخانه ). از کلمه ٔ سغدی «برغر» مأخوذ است و آن خود از «ویهارا» سانسکریت گرفته شده و «ویهارا» خود در فارسی به صورت «بهار» درآمده است . مینورسکی به استناد قول بنونیست نویسد: از لحاظ فقه اللغه، کلمه ٔ سغدی فرخار یا برغار با «ویهارا» مرتبط نیست، بلکه کلمه ای است ایرانی از ریشه ٔ «پَروخواثر» به معنی پر از شادی . (از حاشیه ٔ برهان چ معین ) : این عاشق دلسوز بدین جای سپنجی همچون صنمی چینی بر صورت فرخار. رودکی .
فرخار. [ ف َ ] (ص ) فرخال . فروهشته که مجعد نیست . نامجعد. (یادداشت به خط مؤلف ). رجوع به فرخال شود.
فرخار. [ ف َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان طاغنکوه بخش فدیشه ٔ شهرستان نیشابور، واقع در ٣١هزارگزی شمال فدیشه . ناحیه ای است واقع در جلگه، معتدل و دارای ٤٧٣ تن سکنه . از قنات مشروب میشود. محصول آن غلات است . اهالی به کشاورزی و کرباس بافی گذران میکنند.راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٩).