فرامش کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فرامش کردن . [ ف َ م ُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) از یاد بردن . فراموش کردن . نسیان : فرامش تو را مهتران چون کنند؟ مگر مغز دل پاک بیرون کنند. فردوسی . همه جان فدای سیاوش کنیم نباید که این بد فرامش کنیم . فردوسی . که هر کس که این بدفرامش کند همی جان بیدار بیهش کند. فردوسی . بدان داروی تلخ بیهش کنم مگر خویشتن را فرامش کنم . نظامی . دل که ندارد سر بیدادشان باد فرامش کند از یادشان . نظامی . چو خدمتگزاریت گردد کهن حق سالیانش فرامش مکن . سعدی . ای که هرگز فرامشت نکنم هیچت از بنده یاد می آید؟ سعدی . مرغ پرنده اگر در قفسی پیر شود همچنان طبع فرامش نکند پروازش . سعدی . و رجوع به فرامش شود.