فخر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(فَ خْ) [ ع. ]<BR>۱- (مص ل.)نازیدن، مباهات کردن.<BR>۲- (اِمص.) بزرگ منشی، افتخار.<br>
فرهنگ فارسی معین
(فَ خْ) [ ع. ] ۱- (مص ل.)نازیدن، مباهات کردن. ۲- (اِمص.) بزرگ منشی، افتخار.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فخر.[ ف َ ] (ع مص ) چیره شدن بر کسی در مفاخرت . ◄ چیره شدن بر کسی در نبرد. رجوع به فخار شود. ◄ نازیدن . (منتهی الارب ). مباهات . بالیدن . فخار. فخارة. افتخار. (یادداشت بخط مؤلف ). خودستایی به خصال و مباهات به مناقب و مکارم چه درباره ٔ خود وچه درباره ٔ پدران خود. (اقرب الموارد) : تن خویش را ازدرِ فخر کن نشستنگه خویش استخر کن . فردوسی . زمین است گنج خدای جهان همان از زمین است فخر شهان . اسدی . به دستگاه دبیری مرا چه فخر که من به پایگاه وزیری فرونیارم سر. خاقانی . ◄ نازیدن به خوی نیکو. (منتهی الارب ). فخار. فخاره . رجوع به فخار شود. ◄ افزون داشتن کسی را بر کسی . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). فخار. فخارة. رجوع به فخار شود. ◄ بزرگ منشی نمودن . (منتهی الارب ). فخار. رجوع به فخار شود. ◄ بزرگی نمودن . (منتهی الارب ) : حیدر کز او رسید و ز فخر او از قیروان به چین خبر خیبر. ناصرخسرو. ◄ افزون شدن . ◄ نیکویی کردن . (منتهی الارب ). ◄ تاختن بر مردم با برشمردن نیکی های خود. (تعریفات ). ◄ (اِمص )افتخار. شهرت . نازش . بالش . (یادداشت بخط مؤلف ).
فخر. [ ف َ خ َ ] (ع مص ) ننگ داشتن . (منتهی الارب ). انف . (اقرب الموارد).
فخر. [ ف َ ] (اِخ ) (مولانا...) میر علیشیر نوایی آرد: جوانی لطیف و ظریف بود، و این مطلع از اوست : دار دنیا نه مقام من ثابت قدم است من و آن دار که دروازه ٔ ملک عدم است . (از مجالس النفائس چ حکمت ص ٤٠١).
واژگان فارسی سره واژهدان
نازیدن، پالیدن، بالیدن، بالندگی