فخذ
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(فَ یا فِ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- ران. ج. افخاذ.<BR>۲- خویشاوندان مرد که از نزدیک ترین عشیرة او باشد. ج. افخاذ.<br>
فرهنگ فارسی معین
(فَ یا فِ) [ ع. ] (اِ.) ۱- ران. ج. افخاذ. ۲- خویشاوندان مرد که از نزدیک ترین عشیره او باشد. ج. افخاذ.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فخذ. [ ف َ ] (ع مص ) بر ران کسی زدن . ◄ شکستن ران کسی را. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ بر ران رسیده شدن . (منتهی الارب ).
فخذ. [ ف َ / ف ِ ] (ع اِ)ران . (منتهی الارب ). ج، افخاذ. به کسر خاء نیز درست است . (اقرب الموارد). ◄ گروه برادران و تبار مرد که کم از بطن باشد. (منتهی الارب ). بطن مرد که از نزدیکترین عشیره ٔ او باشد. گویند: هذا فخذی ؛ ای ادنی عشیرتی، و در این معنی مذکر است . ج، افخاذ. ◄ فخذ الدب الاکبر؛ کوکب . (اقرب الموارد).
فخذ. [ ف َ خ ِ ] (ع اِ) ران .(منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به فَخْذ شود.