فحل
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(فَ حْ) [ ع. ] (ص.)<BR>۱- گشن، جنس نر از هر حیوان.<BR>۲- بسیار دانا.<BR>۳- دلیر و نیرومند؛ ج. فحول.<br>
فرهنگ فارسی معین
(فَ حْ) [ ع. ] (ص.) ۱- گشن، جنس نر از هر حیوان. ۲- بسیار دانا. ۳- دلیر و نیرومند؛ ج. فحول.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فحل . [ ف َ ] (ع مص ) گزیدن جهت گشنی شتران خود گشن برگزیده را. (منتهی الارب ): فحل الابل ؛ ارسل فیها فحلاً. ◄ گشن گذاشتن در شتران . (منتهی الارب ). اختیار کردن گشن برای شتر ماده . (اقرب الموارد). ◄ (ص، اِ) گشن از هر حیوان . ج، فحول، فحولة، افحل، فحال، فحالة. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) : هر آنچ او فحل تر باشد ز نخجیر شکارافکن بر او خوشتر زند تیر. نظامی . ◄ خرمابن نر. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ نگاهدارنده ٔ اسبان . (منتهی الارب ). ◄ بوریا که از برگ خرمابن نر بافند. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ درخت بی بر. (منتهی الارب ). ◄ راوی و بازگوینده ٔ شعر و سخن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ نیک دانا. ج، فحول . (منتهی الارب ). مرد برجسته و نامور و نیکنام را نیز گویند : نیک داند که فحل دورانم دلم از چرخ ماده طبع فکار. خاقانی . مفلق فرد ار گذشت از کشوری مبدع فحل از دگر کشور بزاد. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٨٥٨). گر گناهی در این خیانت هست سوی فحلان کشید باید دست . نظامی . ◄ دلیر و نیرومند : پارسیان فحلان مردان اند و ایشان را مسخر نتوانی کرد. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ).
فحل . [ ف َ ] (اِخ ) موضعی است به شام که در آن جنگها واقع شده . (منتهی الارب ). مسلمانان را با رومیان در این مکان وقعه ای افتاد که هشتادهزار رومی کشته شد و این واقعه معروف و به یوم الفحل و یوم الردعة و یوم النیسان مشهور است . (معجم البلدان ).
فحل . [ ف َ ] (اِخ ) لقب علقمه، بدان جهت که چون امری ءالقیس مادر جندب را بسبب غالب آمدنش بر وی در شعر طلاق داده علقمه وی را در حباله ٔ نکاح خود درآورد. (منتهی الارب ). رجوع به علقمه ٔ فحل شود.
مترادف و متضاد واژهدان
برجسته، چیرهدست، مبرز، نامدار نذیر گشن، نر