فحش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فحش . [ ف ُ ] (ع مص ) از حد درگذشتن در بدی . ◄ درگذشتن از حد در جواب و ستم کردن در آن . (منتهی الارب ). دشنام . سقط. ناسزا. با دادن یا شنیدن صرف شود. (یادداشت بخط مؤلف ). نافرجام گفتن . (مجمل اللغه ) : پاک است ز فحش ها زبانم همچون ز حرامها ازارم . ناصرخسرو. به فحش و هزل جوانی به پیری آوردم که هیچ شرم نبود از جوان و از پیرم . سوزنی . از دو دیوانم به تازی و دری یک هجا و فحش هرگز کس ندید. خاقانی . زهر از قبل تو نوشداروست فحش از دهن تو طیبات است . سعدی . ◄ نیک زفت شدن . (منتهی الارب ). ◄ آشکاری و بی پردگی : به پارسایی و رندی و فحش و مستوری چو اختیار به دست تو نیست معذوری . سعدی .