فجا
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(فِ) [ ع. فجاء ]<BR>۱- (مص م.) غافلگیر کردن و گرفتن.<BR>۲- (ص.) ناگهانی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(فِ) [ ع. فجاء ] ۱- (مص م.) غافلگیر کردن و گرفتن. ۲- (ص.) ناگهانی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
فجا. [ ف َ / ف ِ ] (اِ) بقیه ٔ انگور و خرما که بر درخت مانده باشد. (برهان ).
فجا. [ ف ِ ] (ع مص ) فجاء. رجوع به فجاء شود. ◄ (ص ) ناگهان : بادت بقای عمر به شادی هزار عید عید عدو و عید ز جان دادن فجا. سوزنی . آنچنانش تنگ آورد آن قضا که منافق را کند مرگ فجا. مولوی . رجوع به فجاءو فجاءة شود.