غیداق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غیداق . [ ] (اِخ ) نام حصنی بود در اسپانیا نزدیک جَیّان . (رحله ٔ ابن جبیر ص ٢).
غیداق . [ غ َ ] (اِخ ) جایی است نزدیک دشت قبچاق که تیر آنجا بسیار سخت و راست باشد، چنانکه اگر بر سنگ زنند نشکند، و آن را تیر غیداقی گویند. (از فرهنگ رشیدی ). نام جایی از ترکستان، و در «شرح خاقانی » غیلاق به لام آمده بمعنی جایی در دشت قبچاق . (غیاث اللغات ). جایی است نزدیک دشت قبچاق که تیر پیکاندار خوب از آنجا آورند و تیر غیداقی مشهور است . (از برهان قاطع) (از فرهنگ خطی ). بنظر میرسد که این لغت ترکی و مبدل غیتاق، نام طایفه ای مانند قزاق و قلماق باشد. (از انجمن آرا) (آنندراج ) : به یک گشاد ز شست تو تیر غیداقی شود چو پاسخ کهسارباز تا غیداق . خاقانی (از فرهنگ رشیدی ) (انجمن آرا).
غیداق . [ غ َ ] (اِخ ) نام مردی . (مهذب الاسماء). غیداق بن عبدالمطلب بن هاشم . ملقب به المقوم عموی رسول خدا بود، و مادر او خزاعیه نام داشت . رجوع به صبح الاعشی ج ١ ص ٣٥٩ و العقد الفرید ج ٣ ص ٢٦٣ و ج ٥ ص ٧ شود.