غژیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(غَ دَ)<BR>۱- (مص ل.) خزیدن.<BR>۲- به هم چسبیدن.<BR>۳- (مص م.) طبقه طبقه روی هم گذاشتن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(غَ دَ) ۱- (مص ل.) خزیدن. ۲- به هم چسبیدن. ۳- (مص م.) طبقه طبقه روی هم گذاشتن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غژیدن . [ غ ِ دَ ] (مص ) کشیدن (بر زمین و جز آن ). (از فرهنگ شعوری ج ٢ ورق ١٨٧ ب ).
غژیدن . [ غ َ دَ ] (مص ) نشسته به راه رفتن، چنانکه طفلان و مردمان شل به راه روند. (از برهان قاطع) (آنندراج ). به زانو و دست و سرین رفتن کودک . (از فرهنگ رشیدی ) (آنندراج ) (انجمن آرا). نشسته به سرین راه رفتن است به طور اطفال .(غیاث اللغات ). نشسته راه رفتن، مانند کودکان و مردمان شل . (ناظم الاطباء). لغتی در خزیدن : راست غژ؛ یعنی راست رو. کژغژ؛ یعنی کج رو. (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). ◄ بر یکدیگر نشستن به سبب جنسیت . (برهان قاطع) (آنندراج ). در یکدیگر نشستن . (فرهنگ رشیدی ). برهم نشستن و برهم چسبیدن . (فرهنگ هندوشاه از جهانگیری ). برهم نشستن دو چیز که برهم نهی : زاغ بیابان گزید، خود به بیابان سزید باد به گل بروزید، گل به گل اندرغژید. کسائی (از فرهنگ اسدی ) (رشیدی ). ◄ طبقه طبقه به روی هم گذاشتن و چیدن . (برهان قاطع(آنندراج ). ◄ خراب شدن . ◄ زیاد کردن . (ناظم الاطباء). ◄ خزیدن . (از فرهنگ اسدی ) (برهان قاطع) (فرهنگ جهانگیری ) (آنندراج ).به معنی مطلق خزیدن . (فرهنگ رشیدی ) (انجمن آرا) : بنگر که این غژیدن پوشیده یاقوت سرخ و عنبر سارا شد. ناصرخسرو. باز حس کژ نبیند غیر کژ خواه کژغژپیش او یا راست غژ. مولوی (از آنندراج ) (جهانگیری ) (رشیدی ) (فرهنگ نظام ). لنگ و لوک و چفته شکل و بی ادب سوی او میغژ و او را می طلب . مولوی . چون ابر دی گریان شدم وز برگ و بر عریان شدم خواهم که ناگه درغژم، خوش در قبای آشتی . مولوی (از جهانگیری ). به شیر خوردن بالیده تر شود همه روز غنودنش به پرند و غژیدنش به حریر. سروش اصفهانی .