غن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(غَ) (اِ.)<BR>۱- سنگ عصاری.<BR>۲- دست - آورنجن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(غَ) (اِ.) ۱- سنگ عصاری. ۲- دست - آورنجن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غن . [ غ َ ] (اِ) سنگ عصاری است و آن سنگی باشد که بر تیر چوب عصاری بجهت زیادتی سنگینی بندند و بعضی بمعنی تیر عصاری گفته اند. (برهان قاطع). بمعنی سنگ عصاری است و آن سنگی است که بر تیر عصاری بندند تا سنگین شود. (انجمن آرا)(آنندراج ). چوب بزرگ از آن عصاران . (فرهنگ اسدی نخجوانی ). تنگ تیر عصاران باشد، یعنی سنگ گران که در چوب آویزند تا روغن بیرون آید. (فرهنگ اوبهی ). تنگ تیرعصاران . (نسخه ای از فرهنگ اسدی ). تنگ عصاران . (نسخه ای از فرهنگ اسدی ). چوب تیر عصاران . (نسخه ای از فرهنگ اسدی ). تیر عصاری . (صحاح الفرس ). چوب تیر عصار که سنگ گران بر آن بندند تا روغن از کنجد و جز آن برآید. (فرهنگ رشیدی ). غنگ . رجوع به غنگ شود : جمله صید این جهانیم ای پسر ما چو صعوه مرگ بر سان زغن هر گلی پژمرده گردد زو نه دیر مرگ بفشارد همه در زیر غن . رودکی (از فرهنگ رشیدی ). ز ما اینجا همی کنجاره ماند چو در غن برگرفت از ما عصاره . ناصرخسرو. ◄ دست آورنجن . دست آبرنجن . (فرهنگ اسدی نخجوانی ). رجوع به وغن شود : بر سر هر رگ تافته گیسویی پیچیده بر دستش بکردار غن . (از فرهنگ اسدی نخجوانی ).
غن . [ غ َ ] (پسوند) (مزید مؤخر) پساوند در آخر بعض اسامی امکنه، مانند: راغن، خشوفغن و میغن .
غن . [ غ ُ ] (اِ) در تداول مردم گناباد خراسان بمعنی گردآوری است، و جمع کردن را غن کردن گویند: این لباسها را غن کن ؛ یعنی جمع کن . و ظاهراً مخفف کلمه ٔ غُند است . رجوع به غند و غندرود شود.