غفار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غفار. [ غ ِ ] (اِخ ) نام گروهی از قبیله ٔ کنانه . (ناظم الاطباء). پدر قبیله ای است از کنانه، و او غفاربن ملیک بن ضمرةبن بکربن عبدمنات بن کنانة. از آن قبیله است ابوذر جندب بن جنادة غفاری یکی از اصحاب نبی (ص ). (منتهی الارب ) (انسابی سمعانی ورق ٤١٠ ب ). رجوع به عیون الاخبار ج ٣ ص ٢٦٥ و الموشح مرزبانی ص ١٩٣ و ١٩٤ شود.
غفار. [ غ َف ْ فا ] (ع ص ) نیک آمرزگار. از صفات خدای تعالی است . (منتهی الارب ). آمرزنده وپوشنده ٔ گناه . ج، غفارون . (مهذب الاسماء). آمرزنده ٔ گناهان . (ترجمان علامه ٔ جرجانی ص ٧٣). درگذارنده . بسیار پوشاننده . مؤنث آن غفارة. (از اقرب الموارد). غفور. عَفُوّ. صَفّاح . صَفوح : و انی لغفار لمن تاب و آمن و عمل صالحاً ثم اهتدی . (قرآن ٨٢/٢٠). گرش ولایت و فرمان و ملک و گنج نماند بماند رحمت پروردگار غفارش . سعدی . ◄ بسیار پوشاننده . صیغه ٔ مبالغه از غَفَرَ. مؤنث آن غفارة است . (از اقرب الموارد). ◄ (اِخ ) نامی از نامهای خدای تعالی . (مهذب الاسماء). غفارالذنوب : دانی ز چه یک نام حق آمد غفار یعنی که به مجرمان عاصی رحم آر گر جاهلی از جهل نکردی گنهی پس عفو همیشه مینشستی بیکار. خاقانی . برای ختم سخن دست بردعا دارم امیدوار قبول از مهیمن غفار. سعدی (صاحبیه ).
غفار. [ غ ُ ] (ع اِ) موی گردن و پس گردن . موی رخسار و موی زرد ساق و پیشانی . (منتهی الارب ) (آنندراج ). موهایی ریز که بر گردن و هردو جانب ریش وقفا و ساق زن و مانند آنهاست . (از اقرب الموارد).