غرنبه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غرنبه . [ غ ُ رُم ْ ب َ / ب ِ ] (اِ صوت ) بانگ و فریاد و شور و مشغله وخروش . (برهان قاطع). بانگ و خروش به تشنیع بود چنانکه بهری بلند و بهری نه . (صحاح الفرس ) (نسخه ای از فرهنگ اسدی ). بانگ تشنیع بود چنانکه بهری بیرون و بهری اندرون گلو بود. (فرهنگ اسدی چ پاول هورن ) . بانگ و مشغله . (جهانگیری ) (اوبهی ). غریو. (جهانگیری ). غریدن . (آنندراج ) : دو چیزش برکن و دو بشکن مندیش ز غلغل و غرنبه دندانش به گاز و دیده به انگشت پهلو به دبوس و سر به چنبه . لبیبی (از فرهنگ اسدی ). ز فضل و بخشش و از کوشش او ممالک سر به سر دارد غرنبه . شمس فخری (از جهانگیری ) (ازفرهنگ شعوری ) (از آنندراج ). ◄ غر و لند. - آسمان غرنبه ؛ رعد. رجوع به آسمان شود. ◄ چوبدستی . (برهان قاطع). چوبدستی بود که در راه دارند. (صحاح الفرس ).