غدد
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(غُ دَ) [ ع. ] (اِ.) جِ غده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(غُ دَ) [ ع. ] (اِ.) جِ غده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غدد. [ غ َدَدْ ] (ع اِ) مرگامرگی شتران . (منتهی الارب ). طاعون الابل . ج، غداد. (اقرب الموارد). رجوع به غداد شود.
غدد. [ غ ُدَدْ ] (ع اِ) ج ِ غُدّه . (منتهی الارب ) : دروجود بزم ما اغیار شد همچون غدد گر ازاله میکنی لابد مضرت میرسد. (لسان العجم بنقل از ابوالمعالی ). رجوع به غده شود.