غالیه سای
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غالیه سای . [ ی َ / ی ِ ] (نف مرکب ) غالیه سا. خوشبوی ساز و خوشبوی فروش . (برهان ) (آنندراج ). بوی خوش ساز و بوی خوش فروش . عطار : بلبلی کرد نتاند به دل مرده دلان آن که آن زلف بخم غالیه سای تو کند. منوچهری . دست صبا در جهان نافه گشای آمده ست بر سر هر سنگ باد غالیه سای آمده ست . خاقانی . یانه بی سنگ و صدف غالیه سایان فلک صبح را غالیه ٔ تازه تر آمیخته اند. خاقانی . غالیه سای آسمان بود بر آتشین صدف از پی مغز خاکیان لخلخه های عنبری . خاقانی . غاشیه دار است ابر بر کتف آفتاب غالیه سای است بادبر صدف بوستان . خاقانی . بر خاک او ز مشک شب و دُهْن آفتاب دست زمانه غالیه سای اندر آمده . خاقانی . رنگ بشد ز مشک شب بوی نماند لاجرم باده بر آبگون صدف غالیه سای تازه بین . خاقانی . عطسه ای ده ز کلک نافه گشای تا شود باد صبح غالیه سای . نظامی . خال چو عودش که جگرسوز بود غالیه سای صدف روز بود. نظامی . باد صبح از نسیم نافه گشای بر سواد بنفشه غالیه سای . نظامی . آهوی شب چو گشت نافه گشای صدفی شد سپهر غالیه سای . نظامی . گشته از مشک و لعل او همه جای مملکت عقدبند و غالیه سای . نظامی . تا بود نسخه ٔ عطری دل سودازده را از خط غالیه سای تو سوادی طلبیم . حافظ.