عیبجو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عیبجو. [ ع َ / ع ِ ] (نف مرکب ) عیب جوی . عیب جوینده . که تفحص بدیها و معایب دیگران کند تا آشکار سازد. (فرهنگ فارسی معین ) (از ناظم الاطباء) : ازین نازک طبعی، خرده گیری، عیب جوئی، بدخوئی، که از آب کوثر نفرت گرفتن . (سندبادنامه ص ٢٠٦). ز گفت ِ عیبجو مجنون برآشفت در آن آشفتگی خندان شد و گفت ... وحشی . و رجوع به عیبجوی شود.