عیان کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عیان کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) آشکار کردن . برملا ساختن . واضح گرداندن . هویدا کردن . مشهور ساختن : وز میی کآسمان پیاله ٔ اوست آفتابی عیان کنید امروز. خاقانی . مهره آورد از سر افعی برون در سر ماهی عیان کرد آفتاب . خاقانی . گمان بری که ز ارواح تیره زیر اثیر خلایقی دگر از نو عیان کند خلاق . خاقانی . شکسته دل آمد برِ خواجه باز عیان کرد اشکش به دیباچه راز. سعدی . گفتم به دلق زرق بپوشم نشان عشق غماز بود اشک و عیان کرد راز من . حافظ. غمش عیان نکنم ترسم از زبان خلایق چو مفلسی که بود گنج شایگانش و لرزد. یوسفی جرباذقانی (از آنندراج ).