عک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عک . [ع َک ک ] (اِخ ) بانی و سازنده ٔ شهر عکه بوده است و ناصرخسرو نام او را در سفرنامه چنین یاد کرده است : من نفقه ای که داشتم در مسجد عکه نهادم و از شهر بیرون شدم، از دروازه ٔ شرقی، روز شنبه بیست وسوم شعبان سنه ٔ ثمان و ثلاثین و اربعمائة اول روز زیارت قبر عک کردم که بانی شهرستان او بوده است و او یکی از صالحان و بزرگان بوده . (سفرنامه ٔ ناصرخسرو چ دبیرسیاقی ص ١٩).
عک . [ ع َک ک ] (ع مص ) چیره شدن بر کسی در حجت . ◄ برگرداندن بر کسی کار را چندان که آزارد آن را. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ به تازیانه زدن . (از منتهی الارب ) (المصادر زوزنی ) (از اقرب الموارد). ◄ میل کردن و حمله آوردن . ◄ دوباره گفتن سخن را. (از منتهی الارب ). سخنی را با کسی گفتن، و دوباره و سه باره تکرار خواستن آنرا. (از اقرب الموارد). ◄ دیر نمودن در ادای حق کسی . (از منتهی الارب ). سهل انگاری کردن در حق کسی . (از اقرب الموارد). ◄ باربار بدی کردن به کسی . (از منتهی الارب ) مکرر کردن بدی بر کسی . (از اقرب الموارد). ◄ بند کردن، و بازداشتن از حاجت کسی را. (از منتهی الارب ). بازداشتن . (المصادر زوزنی ). منصرف کردن کسی را از حاجتش و منع کردن او را. (از اقرب الموارد). ◄ بیان کردن کلام را. (از منتهی الارب ). تفسیر کردن سخن را. (از اقرب الموارد). ◄ گرم دائم شدن، و گرم گردیدن تب . (از منتهی الارب ). ملازم گشتن تب کسی را و گرم کردن او را، تا لاغر شود. (از اقرب الموارد). ◄ گرم شدن روز. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ تغییر یافتن رنگ ماده شتر به رنگی دیگر به سبب فربهی . ◄ رد کردن سخن را بر کسی، از ناپایداری . ◄ بجوش آمدن از گرما و حرارت . (از اقرب الموارد).
عک . [ ع َک ک ] (ع ص ) یوم عک ؛ روز گرم . (منتهی الارب ). روز سخت گرم همراه نمناکی و نوزیدن باد. (از اقرب الموارد). ◄ رجل عک ؛ مرد درشت سطبر. (منتهی الارب ). مرد صلب و شدید. (از اقرب الموارد). ◄ (اِ) ائتزر فلان ازرة عک وک ؛ فلان هر دو طرف شلوار را فروهشت و تمامه ٔ آن را فراهم آورد. (از منتهی الارب ). دو طرف ازار خود را رها کرد و سایر اطراف آن را جمع کرد. (از اقرب الموارد).