عکل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عکل . [ ع َ ] (ع مص ) به اندازه گرفتن . (از منتهی الارب ). ◄ مشتبه ودشوار گردیدن بر کسی کار. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ به رای خود دریافتن . (از منتهی الارب ). به رای خویش گفتن . (تاج المصادر بیهقی ) (ازاقرب الموارد). ◄ به گمان گفتن . (از منتهی الارب ). حدس زدن . (از اقرب الموارد). ◄ فراهم آوردن . (از منتهی الارب ). جمع کردن چیزی را پس از متفرق بودن آن . (از اقرب الموارد). ◄ راندن، یا سخت راندن شتر را. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ بستن زانوی شتر، و یا بازو بستن هر دو دست شتر را. (از منتهی الارب ). یک پای شتر بستن . (تاج المصادر بیهقی ). «رسغ»؛ دست شتر را با ریسمان به بازوی او بستن، و چنین ریسمانی را «عکال » گویند. (از اقرب الموارد). ◄ بازداشتن و بند نمودن . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ بازگردانیدن . (از منتهی الارب ). ◄ برزمین زدن . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ رخت بر هم نهادن . (از منتهی الارب ). چیدن کالا بر همدیگر. (از اقرب الموارد). کالا بر هم نهادن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ مردن . ◄ کوشش کردن در کار. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
عکل . [ ع ُ ] (اِخ ) از زنان جاهلی است و گویند از کنیزکان بوده است . و حارث و جشم وسعد و عدی، فرزندان عوف بن وائل بن قیس بن اد بدو نسبت دارند و آنان را بنی عکل گویند. (از الاعلام زرکلی به نق از جمهرةالانساب و اللباب ). و رجوع به عُکلی شود.
عکل . [ ع َ ک َ ] (ع اِ)لغتی است در عَکَر به معنی گروهی از شتران، اما «عکر» ارجح است . (از اقرب الموارد). رجوع به عکر شود.