عنقر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عنقر. [ ع َ ق َ / ع َ ق ُ ] (ع اِ) بیخ نی، یا آنچه نخستین بر زمین برآید از آن و تر و تازه باشد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). ریشه ٔ قصب و نی، و گویند آنچه ابتدا از نی میروید در حالیکه تر و تازه است . (از اقرب الموارد). ◄ لخ، مادام که سپید باشد، یا عام است، یا بیخ لخ و بیخ هر چیزی . (منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء). گیاه بردی، و یا مادام که سپیدرنگ باشد، و یا ریشه ٔ هر گیاه سپیدرنگ، یا دانه ٔ آن عُنقُره . (از اقرب الموارد). ◄ دل خرمابن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). قلب نخل، بجهت سپیدی آن . (از اقرب الموارد). ◄ نژاد مرد. (منتهی الارب )(آنندراج ). نژاد مردم . (ناظم الاطباء). اصل و عنصر شخص، گویند: هو کریم العنقر؛ یعنی اصل و نژاد وی کریم است . (از اقرب الموارد). ◄ فرزندان کشاورزان، بدان جهت که تر و سرسبز میباشند. (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
عنقر. [ ع ُ ق ُ ] (ع اِ) شتر ماده ای است برگزیده و بس خوب . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ماده شتر برگزیده و بسیار خوب . (ناظم الاطباء).