عنقریب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عنقریب . [ ع َ ق َ ] (ع ق مرکب ) عن قریب . مرکب ازعن + قریب . بزودی . بهمین زودی . بهمین نزدیکی . زود. زود باشد که . در این نزدیکی . تا نه دیر : به اعتماد وفا نقد عمر صرف مکن که عنقریب تو بی زر شوی و او بیزار. سعدی . که سالوک این منزلم عنقریب بد از نیک نادر شناسد غریب . سعدی . تبه گردد آن مملکت عنقریب کز او خاطرآزرده گردد غریب . سعدی . عنقریب بود که آن سرای و خانه بر سر خداوندش فرودآید و خراب گردد. (تاریخ قم ص ١٤٨). این چنین پرده برانداز که او را دیدم عنقریب است که رسوای جهانم دارد. میرزا محمدقلی میلی (از آنندراج ).