عنان تاب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عنان تاب . [ ع ِ ] (نف مرکب ) اسبی که به اندک اشاره ٔ عنان بگردد. (ناظم الاطباء). اسبی که بمجرد اشاره ٔ عنان، مطاوعت کند و سوار را در سواری آن احتیاج به مهمیز و قمچی نباشد. (آنندراج ) : روان کرد رخش عنان تاب را برانگیخت چون آتش آن آب را. نظامی (از آنندراج ). - خواب عنان تاب ؛ خواب منحرف کننده و بسوی دیگرکشاننده : دیده ٔ اغیار گران خواب شد کو سبک از خواب عنان تاب شد. نظامی . - عنان تاب شدن ؛ سوار شدن . (از آنندراج ). روی آوردن : عنان تاب شد شاه پیروزجنگ میان بسته بر کین بدخواه تنگ . نظامی . - ◄ روی گردانیدن . - عنان تاب گشتن ؛ عنان تاب شدن . سوار شدن . رفتن . - ◄ منحرف شدن . روی بجانب دیگر آوردن : شهنشاه برخاست هم در زمان عنان تاب گشت ازبر همدمان . نظامی (شرفنامه ص ٣١٩). وگر جان گردد از رویت عنان تاب بود جان را عروسی لیک در خواب . نظامی .