علک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
علک . [ ع َ ] (ع مص ) خاییدن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). عِلک خاییدن . (منتهی الارب ). ◄ دندان ساییدن بر هم چندان که بانگ برآورد. گویند: علک نابیه . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). دندان بر هم ساییدن .
علک . [ ع َ ل َ ] (ع اِ) درختی است حجازی .(از اقرب الموارد). درختی است حجازی که شیر سطبر دارد، و گویند که آن را در زهر آمیزند. (منتهی الارب ).
علک . [ ع ِ ] (ع اِ) هر صمغی را گویند که آن را توان خایید، و بهترین وی علک رومی است که مصطکی باشد. (برهان ). هر صمغی که خاییده شود و سیلان نکند. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). چیزی است که قابل مضغ باشد و از هم نپاشد، مانند سقز و مصطکی . (مخزن الادویه ). صمغ صنوبر و ارزة و پسته و سرو و ینبوت و بطم . (منتهی الارب ). ج، أعلاک، و عُلوک : صفرای مرا سود ندارد نلکا درد سر من کجا نشاند علکا. ابوالمؤید بلخی . آبم که مرا هر خسی بیابد علکم که مرا هر کسی بخاید. مسعودسعد. در میان خلایق چو علک، خاییده ٔ دهان ملامت شویم . (جهانگشای جوینی ).