علق
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(عَ لَ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- خون، خون بسته شده.<BR>۲- مقداری گِل که به دست بچسبد.<BR>۳- زالو.<br>
فرهنگ فارسی معین
(عِ لْ) [ ع. ] (اِ.) ۱- هر چیز گران بها. ۲- جامه نفیس.
(عَ لَ) [ ع. ] (اِ.) ۱- خون، خون بسته شده. ۲- مقداری گِل که به دست بچسبد. ۳- زالو.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
علق . [ ع ِ ] (ع مص ) دانستن و آگاه شدن و دریافتن . ◄ به دل دوست داشتن . ◄ کشتن و به قتل رساندن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ خصومت کردن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ درآویختن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ باردار شدن . ◄ چسبیدن زالو در دهان ستور به وقت آب خوردن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ شروع کردن . ◄ (ص، اِ) دوست دارنده . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). ◄ پیرو. ◄ گرانمایه از هر چیز. ◄ انبان . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ خنور. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ می . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد)(ناظم الاطباء). ◄ می کهنه . ◄ جامه ٔ نیکو. ◄ سپر. ◄ شمشیر.(منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ج، أعلاق، عُلوق .
علق . [ ع َ ل َ ] (اِخ ) نام سوره ٔ ٩٦ از قرآن کریم، مکی است و دارای ١٩ آیت .
علق . [ ع َ ل َ ] (اِخ ) (ذو...) کوهی است از بنی اسد (ازاقرب الموارد) (منتهی الارب )، که در آن یومی (جنگی ) بزرگ دارند. (از معجم البلدان ) (منتهی الارب ). و بر بالای آن تخته سنگی سیاه قرار دارد. (از معجم البلدان ).
مترادف و متضاد واژهدان
خون زالو، لو