خون
/vâže/
لغتنامه دهخدا
[ په. ] (اِ.) مایعی سرخ رنگ که در رگهای بدن جانوران جریان دارد و تغذیة بدن از آن تأمین میشود. خون مرکب از گلبولهای سرخ و سفید است. ؛ ~ به پا کردن کنایه از: جنگ و جدال سخت و خونین برپا کردن. ؛ ~ خود را کثیف کردن کنایه از: عصبانی شدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
[ په. ] (اِ.) مایعی سرخ رنگ که در رگهای بدن جانوران جریان دارد و تغذیه بدن از آن تأمین میشود. خون مرکب از گلبولهای سرخ و سفید است. ؛ ~ به پا کردن کنایه از: جنگ و جدال سخت و خونین برپا کردن. ؛ ~ خود را کثیف کردن کنایه از: عصبانی شدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خون . [ خ َ ] (اِ) خَن . خانه . (یادداشت مؤلف ). رجوع به خن شود.
خون . [ خ َ ] (ع مص ) دغلی . ناراستی کردن . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). خیانت کردن . شرایط امانت بجا نیاوردن . مقابل امانت ورزیدن . (یادداشت بخط مؤلف ).خیانة. خانة. مخانة. یقال : خان الرجل الامانة؛ نادرستی کردآن مرد در امانت و یقال : خانه العهد؛ نادرستی کرد مر او را در عهد. (از منتهی الارب ) (از تاج العروس ).
خون . [ خ َ ] (ع اِمص ) دغلی . نادرستی . ◄ ضعف و سستی در بینایی . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). ج، خَوان، خُوان .
مترادف و متضاد واژهدان
دم خوناب، خونابه
فرهنگ طیفی واژهدان
گلبول قرمز، گلبول سفید، پلاکت، سرم، پلاسما، هموگلوبین ارهاش، گروه خون خونریزی دستگاه گردش خون: قلب، دل، خون، دهلیز، بطن، دریچه آئورت، رگ، ورید، عروق، لوله لخته خون هماتولوژی فشارخون