عقب
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(عَ قِ یا قَ) [ ع. ]<BR>۱- (اِ.) پاشنة پا.<BR>۲- فرزند، نسل ؛ ج. اعقاب.<BR>۳- (ق.) در فارسی به معنای پشت سر.<BR>۴- (ص.) دارای فاصلة دورتر یا کمی دورتر.<BR>۵- (عا.) مقعد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(عَ قِ یا قَ) [ ع. ] ۱- (اِ.) پاشنه پا. ۲- فرزند، نسل ؛ ج. اعقاب. ۳- (ق.) در فارسی به معنای پشت سر. ۴- (ص.) دارای فاصله دورتر یا کمی دورتر. ۵- (عا.) مقعد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عقب . [ ع َ ] (ع اِ) روش و تک ستور که بعد از تک نخستین آرد. (منتهی الارب ). «جری » و دویدن که پس از دویدن اول آید. ج، عِقاب . (از اقرب الموارد). ◄ پسر. (منتهی الارب ). ولد. (اقرب الموارد). ◄ پسر پسر. (منتهی الارب ). ولد ولد.(اقرب الموارد). ◄ پاشنه، در لغت تمیم . (منتهی الارب ). مؤخر قدم . عَقِب . ج، أعقاب . ◄ هر چه پس از چیز دیگری آید. (از اقرب الموارد). ◄ جهت، چنانکه به کسی که می آید گویند «من أین عقبک » یعنی از کجا آمده ای . (از منتهی الارب ). ورجوع به عَقِب شود. ◄ جاء فی عقبه ؛ بر اثر او آمد. (از اقرب الموارد). رجوع به عَقِب شود.
عقب . [ ع َ ] (ع مص ) پی پیچیدن بر کمان . (از منتهی الارب ). «عَقَب » و پی پیچیدن بر کمان و تیر و نیزه، وآنها را در این صورت «معقوب » گویند. (از اقرب الموارد). پی بر جای پیچیدن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ بر پاشنه ٔ کسی زدن . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). بر پاشنه زدن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ خلیفه ٔ کسی شدن . (از منتهی الارب ). جانشین کسی شدن و پس از او آمدن . (از اقرب الموارد). از پی درآمدن . (المصادر زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). عُقوب . عاقبة. و رجوع به عقوب و عاقبة شود. ◄ نکاح کردن بعد مردن، یا طلاق کسی . ◄ برگ سبز برآوردن بعد برگ خشک . (از منتهی الارب ). ◄ عقب زیدا فی أهله ؛ زید را ستمکار دید و جانشین او شدبر خانواده اش . (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ).
عقب . [ ع ُ / ع ُ ق ُ ] (ع اِ) پایان کار. (منتهی الارب ). عاقبت . (اقرب الموارد). سرانجام . (دهار) (ترجمان القرآن جرجانی ). و از آن جمله است : آیه ٔ کریمه ٔ هوخیر ثوابا و خیر عقبا. (قرآن ٤٢/١٨).که عاصم و حمزه آن را به سکون قاف و سایر قراء به ضم آن خوانده اند. (از منتهی الارب ). ◄ جئت فی عقب الشهر؛ پس از تمام شدن ماه آمدم . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). عُقبان . رجوع به عقبان شود.
مترادف و متضاد واژهدان
پس، پشتسر، پشت، خلف پی، پیرو، دنباله، دنبال وارو ورا عقبه، فرزند، نسل (متضاد: پیش)
فرهنگ طیفی واژهدان
پشت، پس، پی، زبر، ظهر، خلف، ماورا، دنبال، دنباله، عقبه، تک، دم پسزمینه، زمینه، بکگراوند پشت کوه پشت سر، پشت گردن، پس گردن انتها پشتبند، دنباله، پیامد پشت بزرگتر راه رفتن، کهتری پیرو، پیروان، بازماندگان، اعقاب ظهر، زبر، پشت کاغذ، روبرو دیوار پشتیبان، ستون فقرات، چارچوب پشتی، پشتی صندلی پشتیبان، حامی، محافظ پسقراول قهقرا، عقبعقب رفتن پشتسرهم آمدن، توالی، تعاقب، تأخر بدرقه، بهدنبال رفتن عقبماندگی، دوری
واژگان فارسی سره واژهدان
دنبال، پی، پشت، پس