عقار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عقار. [ ع ُ ] (ع اِ) برگزیده ٔ رخت و اسباب که جز در عید و نحو آن استعمال نکنند. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). عَقار. و رجوع به عَقار شود. ◄ نوعی از جامه ٔ رنگین . (منتهی الارب ). نوعی از لباسها که سرخ رنگ است . (از اقرب الموارد). نوعی از جامه های سرخ . (دهار). ◄ برگزیده ٔ مال و علف و گیاه . (از اقرب الموارد). ◄ می، بدان جهت که پیوسته در خنور باشد، یا بدان جهت که بازدارد نوشنده را از رفتار. (منتهی الارب ). خمر، به جهت ملازمت آن «دن » را. (از اقرب الموارد). می . (دهار). خمر. (تحفه ٔ حکیم مؤمن ) (اختیارات بدیعی ) (مخزن الادویه ). شراب و خمر. (الفاظ الادویة). باده . راح . قهوه . قرقف . مدام . مل . نبیذ : خجسته بادش نوروز وهمچنان همه روز به شادکامی بر کف گرفته همی به جام عقار. فرخی . به غزو کوشد و شاهان همی بجستن کام به جنگ یازد و شاهان همی به جام عقار. فرخی . مرغ در باغ چو معشوقه ٔ سرکش گشته ست که ملک را سر آن شد که زند جام عقار. منوچهری . چرخ است ولیکن نه درو طالع نحس است خلد است ولیکن نه درو جوی عقار است . منوچهری . سرو از عقیق باشد، کوه از عقار باشد این مستعیر باشد، آن مستعار باشد. منوچهری . دشت گلگون شد گوئی که پرندستی آب میگون شد گوئی که عقارستی . ناصرخسرو. سوی گلبن زرد استام زرد سوی لاله ٔ سرخ جام عقار. ناصرخسرو. عقار خواه خوش و لعل جام با ممزوج که سست گردد طبع عقار از آتش و آب . مسعودسعد. پنداشتند که این مقدار از فعل عقار باشد. (جهانگشای جوینی ). رزق ما از کاس زرین شد عقار وان سگان را آب تتماج از تغار. مولوی . با خودآمد او ز مستی عقار زان گنه گشته سرش خانه ٔ خمار. مولوی . گفت ای رندان چه حال است این چکار هیچ خمی در نمی بینم عقار. مولوی .
عقار. [ ع ُ ] (ع مص ) نازاینده شدن زن . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). عَقر. عُقر. عَقارة. عُقارة.
عقار. [ ع ُق ْ قا ] (ع ص ) کلأ عقار؛ گیاه که خسته و مجروح کند ستور را. ◄ (اِ)گیاهی است تر. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).