عصمت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عصمت . [ ع ِ م َ ] (اِخ ) (خواجه ...) نام او خواجه عصمةاﷲ بخاری، مشهور به خواجه عصمت است . وی شاعری ایرانی بود و در عهد تیموری میزیست . در نظم اشعار پیرو امیرخسرو دهلوی بود و مضامین و معانی او را عیناً در اشعار خود نقل میکرد. یکی از فاضلان درباره ٔ او چنین گفته است : میرخسرو را علیه الرحمه شب دیدم بخواب گفتمش : عصمت تو را یک خوشه چین خرمن است شعر او چون بیشتر از شعر تو شهرت گرفت ؟ گفت : باکی نیست شعر او همان شعر من است . عصمت قصیده ای در رثای امیر تیمور ساخته است به مطلع ذیل : ای فلک خرگاه ویران کن که سلطان غایبست تخت گو بر خاک بنشین، چون سلیمان غایبست . میرزا خلیل سلطان بجهت این قصیده او را انعام و احسان فراوان کرد. وفات خواجه عصمت بسال ٨٢٩ هَ .ق . رخ داد. (از فرهنگ فارسی معین ). و رجوع به رجال حبیب السیر و مجالس النفائس شود.
عصمت . [ ع ِ م َ ] (ع اِمص ) عصمة. پاکدامنی و نبناد و ناآلودگی به گناه . (ناظم الاطباء). نگاهداری نفس از گناه . (فرهنگ فارسی معین ). بازداشتن خود را از گناه، و به اصطلاح اطلاق این لفظ بر پاکی است که از ابتدای وجود تا انتهای عمر گناه کبیره خصوصاً زنا نکرده باشد. (غیاث اللغات ) (آنندراج ). در مورد عصمت ملائکه اختلاف نظر است و برخی آن را موجود می دانند و برخی آن را نفی می کنند، و هر یک از دو فرقه را دلایلی است . اما در مورد وجوب عصمت انبیا، جمیع ملل و شریعت ها اتفاق نظر دارند، جز اینکه آن را در برخی امور لازم می دانند و در برخی جایز، و هر کدام را دلایلی است . رجوع به کشاف اصطلاحات الفنون وشرح مواقف و شرح طوالع شود. بی گناهی . عفاف . عفت . خودداری . خویشتن داری . و رجوع به عصمة شود : یونان که بود مادر یونس ز بطن حوت یادی نکرد و کرد ز عصمت جهان بخود. دقیقی . ایزد عز ذکره ما را و همه ٔ مسلمانان را در عصمت خویش نگاه دارد. (تاریخ بیهقی ص ٢٥٤). ز رحمت مصور ز حکمت مقدر به نسبت مطهر به عصمت مشهر. ناصرخسرو. دانش من گواه عصمت اوست بشنو آنچ این گواه میگوید. خاقانی . عقل و عصمت که مرا تاج فراغت دادند بر سرمنصب دیوان شدنم نگذارند. خاقانی . عصمتیان در حرمش پردگی عصمت از او یافته پروردگی . نظامی . پشت دار جمله عصمتهای من گوئیا هستند خود اجزای من . مولوی . چون طهارت نبود کعبه و بتخانه یکیست نبود خیر در آن خانه که عصمت نبود. حافظ. - زن باعصمت ؛ زن پاکدامن که دامن آن به هیچگونه فسق و فجور و معصیتی آلوده نشده باشد. (ناظم الاطباء). - بی عصمت ؛ بی ناموس . بدکار. - بی عصمتی ؛ گناهکار بودن . نداشتن عصمت . زشتکاری . - عصمت کبری ؛ لقب فاطمه ٔ زهراء سلام اﷲ علیها. (ناظم الاطباء). - عصمت مقومه، عصمت مؤثمه . رجوع به عصمةالمقومة و عصمةالمؤثمة در ترکیبات عصمة شود. ◄ نگهداری . نگهبانی . محافظت : بخشاینده ای که تار عنکبوت را سد عصمت دوستان کرد. (کلیله و دمنه ). اعتمادی دارد اوبر عصمت بخت آنچنانک هر سلاحی در خزانه ٔ او بیابی جز سپر. سنائی . گفتی این مرسوم هر سالست اینک سال شد ظن مبر کز دادن مرسوم اندر عصمتی . سوزنی . نه از بادیه بل ز طوفان نوح به کشتی ّ عصمت درون آمدیم . خاقانی . ◄ پیوستگی . استحکام . پناه : بنده ز بی دولتی نیست به حضرت مقیم دیو ز بی عصمتی نیست به جنت مکین . خاقانی . عقده ٔ الفت و عصمت مستحکم شد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٣٣). ◄ در نزد اشاعره، اینست که خداوند گناهی را در بنده نیافریند، چه آنان تمام اشیاء را ازابتدا به فاعل مختار اسناد میدهند، و نیز آنان گویند عصمت عبارت از آفریدن قدرت اطاعت است در بشر، که شامل «لطف » میشود. (از کشاف اصطلاحات الفنون ). و رجوع به لطف شود. ◄ در نزد حکما، ملکه ای است نفسانی که صاحب خود را از ارتکاب فسق و فجور و گناهان بازمیدارد، و آن بسبب اعتقاد آنها است به ایجاب و قائل بودن به استعداد قوابل . (از کشاف اصطلاحات الفنون ). ◄ (اصطلاح حقوق جزا) مانند اصطلاح «هتک ناموس » در جرائم راجع به مواقعه استعمال میشود، بر خلاف اصطلاح «منافیات عفت » که در اعم از مواقعه و غیر آن استعمال شده است . (از فرهنگ حقوقی ).