عصفور
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عصفور. [ ع ُ ] (اِخ ) نام او حسین بن محمدبن احمدبن عصفور شاخوری بحرانی است . او فقیه قرن دوازدهم هجری می باشد. رجوع به حسین عصفوری و عصفوری (حسین بن ...) شود.
عصفور. [ ع ُ ] (ع اِ) گنجشک . (منتهی الارب ) (دهار). گنجشک نر. (ناظم الاطباء). پرنده ای است . (از اقرب الموارد). بفارسی گنجشک و به ترکی سرچه نامند. (از تحفه ٔ حکیم مؤمن ). بپارسی گنجشک خوانند و نیکوترین آن فربه بود و آنچه در خانه فربه شود بد بود، اولی آن بود اجتناب کنند در خوردن آن . (از اختیارات بدیعی ). ماده ٔ آن را عصفورة گویند، و کنیه ٔ آن ابوالصَّفْو و ابومحرز و ابومزاحم و ابویعقوب است، و آن را عصفور گویند لأنه عَصی و فرّ (عصیان کرد و فرار کرد). آن را انواع بسیار است، مشهورتر آن «دوری » است . و آشیانه ٔ او در آبادیها و زیر سقفها است و آن از بیم جوارح و پرندگان شکاری است، لذا هرگاه شهری خالی از سکنه شود گنجشکان نیز آنجا را تخلیه می کنند. فضله انداختن او بسیار است و گاه به یکصد بار در ساعت میرسد. (از صبح الاعشی ج ٢ ص ٧٤). چغک . (بحر الجواهر). بنجشک . ج، عَصافیر. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به گنجشک شود : طعمه ٔ شیر کی شود راسو مسته ٔ چرغ کی شود عصفور. مسعودسعد. برگ نارنج و شاخ پنداری پر طوطی و ساق عصفور است . مسعودسعد. عقابان تیزچنگالند و بازان آهنین پنجه ترا باری چنین بهتر که با عصفور بنشینی . سعدی . اگر سیمرغی اندر دام زلفی بماند تاب عصفوری ندارد. سعدی . آخر ز هلاک ما چه خیزد سیمرغ چه میکند به عصفور. سعدی . - عصفور ملکی ؛ نوعی گنجشک که از همه ٔ انواع خردتر است . پرنده ای است که از آن خردتر هیچ پرنده نباشد. صفراغون . رجوع به صفراغون شود. ◄ هر پرنده که از کبوتر کوچکتر باشد. (ازاقرب الموارد). هر پرنده ٔ کوچک جثه ٔ پرصفیر. (فرهنگ فارسی معین ). ◄ ملخ نر. (منتهی الارب ) (دهار) (از اقرب الموارد). ◄ چوبی است در هوده که اطراف چوبها بدان جمع شود. ◄ چوبهای پالان که سرهای احناء بدان بندند. ◄ چوبی که سر پالانها به آن بسته گردد. ◄ اصل روئیدنگاه موی پیشانی . ◄ استخوان برآمده درپیشانی اسب . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). استخوان تند بر روی اسب . (دهار). و چپ و راست آن را عصفوران گویند. (از اقرب الموارد). ◄ پاره ای از مغز سر که در میانش پوستکی است که از هم جدا دارد آنرا. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). پاره از دماغ . (دهار). ◄ سفید باریک فروریخته از غره ٔاسب . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ کتاب . ◄ میخ کشتی . (منتهی الارب ) (دهار) (از اقرب الموارد). ◄ پادشاه . (منتهی الارب ) (دهار). ملک . (اقرب الموارد). ◄ مهتر.(منتهی الارب ). سید. ◄ ولد و فرزند، و آن لغتی است یمانی . (از اقرب الموارد). ◄ گرسنگی . ◄ نوعی از درخت که او را صورتی همچو صورت گنجشک بود. (دهار). - لسان العصفور ؛ تخم شنگ . (دهار).