عصاکش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عصاکش . [ ع َ ک َ / ک ِ ] (نف مرکب ) عصاکشنده . آنکه با گرفتن عصای نابینا او را راهبری کند. (از آنندراج ). امیر. (از منتهی الارب ) : زآنکه بینائی که نورش بازغ است ازعصا و از عصاکش فارغ است . مولوی . در عصای حزم و استدلال نیست بی عصاکش بر سر هر ره مایست . مولوی . کوری نمیرود به عصاکش برون ز چشم خود خوب شو چه در پی خوبان فتاده ای ؟ صائب (از آنندراج ). آن عصاکش که گزیدی در سفر بازبین کو هست از تو کورتر. مولوی . گفته ایشان بی تو ما را نیست نور بی عصاکش چون بود احوال کور؟ مولوی .