عسوم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عسوم . [ ع ُ ] (ع اِ) ریزه ٔ نان خشک . (منتهی الارب ). تکه های نان خشک . (از اقرب الموارد). ◄ (اِمص ) قلت و کمی . (منتهی الارب ): قلّت بِه عسوم ؛ دراو قلت و کمی است . (از اقرب الموارد). ◄ (اِ) ج ِ عَسَمة. (منتهی الارب ). رجوع به عسمة شود.
عسوم . [ ع ُ ] (ع مص ) ورزیدن . (از منتهی الارب ). کسب کردن . (از اقرب الموارد). ◄ اشک افکندن و فروخوابیدن چشم، یا بر هم نشستن پلک . (از منتهی الارب ): عسمت عینه ؛ چشم او اشک ریخت، و گویند بر هم گذاشته شد، و گویند پلکهای آن بر یکدیگر فروافتاد. (از اقرب الموارد). ◄ کوشش کردن در کار. (از منتهی الارب ): عسم فی الامر؛ در آن کار کوشید و خود را بر آن واداشت . (از اقرب الموارد). ◄ بی باکانه درآمدن در قوم و آمیختن با آنها، عام است از جنگ و غیر آن . (از منتهی الارب ): عسم الرجل بنفسه وسط القوم ؛ آن شخص وارد آن قوم شد بطوری که با آنان درآمیخت بدون توجه و اهمیت دادن، در جنگ یا غیر جنگ . (از اقرب الموارد). عَسم . و رجوع به عسم شود.
عسوم . [ ع َ ] (ع ص ) رنج و سختی رساننده بر عیال . (منتهی الارب ). زحمت کشنده بر عیال و خانواده ٔ خود. (از اقرب الموارد). ج، عُسُم . ◄ شتر ماده ٔ بسیاربچه . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).